تبليغاتX
قبلی هوشمندانه
 

تزريق خون


سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري

 عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون

 خانواده اش به او بود.

او فقط يک برادر پنج ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک

 به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به

 دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!

پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

 

+ نوشته شده توسط ملک در سه شنبه 1388/09/10 و ساعت 22:18 |
 

خانم نظافتچي


در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من

 دانشجوي زرنگي بودم  و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين

 سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم

 را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از

 طرح آن سوال عجيب چه بود؟


استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته

 توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر

 اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

 

+ نوشته شده توسط ملک در دوشنبه 1388/09/09 و ساعت 19:30 |
 

امتحان ارزیابی

  پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي

 جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را

 به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا" راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم

 برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر

 خواهيد داشت.

مجددا" زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از

رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو

 بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان

 كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند   

آيا ما هم مي توانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟


+ نوشته شده توسط ملک در دوشنبه 1388/09/09 و ساعت 18:23 |
 

                                  عرفه و عید قربان

 پروردگارا؛ معرفتم ده تا در عرفه، تو را و ولی تو را بهتر بشناسم و در قربان توفیقم ده

 تا ابراهیم وار، اسماعیل درونم را در قربانگاه عشق تو قربانی کنم.

 

 خدایا؛ دلهایمان را در جویبار زلال رحمتت چنان شستشو ده که هر کجا تردید هست،

 ایمان، هرکجا نفرت هست، عشق، هرکجا نومیدی هست، امید و هرکجا زخم

است، مرحم جای آن را فرا گیرد

 

  به کعبه گفتم تو از خاکی، منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم

 

+ نوشته شده توسط ملک در شنبه 1388/09/07 و ساعت 10:27 |
 

                                                                  نماز

 

مرا غرض ز نماز آن بُوَد که یک ساعت

حدیث درد فــراق تـو با تـو بگزارم

وگرنه این چه نمازی بُوَد که من بی تو

نشسته روی به محراب و دل به بازارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در چهارشنبه 1388/09/04 و ساعت 21:25 |
 

قدرت سکوت

یکی از بزرگان می گوید: " دو بار ببین تا یک بار بگویی، دو بار بشنو و دو بار بیاندیش تا

 یک بار دهان باز کنی. دو بار نفس بکش تا یک بار سخن بگویی." 


با انجام تمرین فوق، ابتدا زبانت را به خاموشی بدار. سپس گفتگوهای ذهنی ات را

آرام کرده و سکوت درونت را به تدریج قوی تر و قوی تر نما.

تا که این سکوت تو را، در چشمه عشق وجودت غوطه ور نموده و پاک از این

شستشو و سرمست از نوشیدن حضور ناب آن، وصل به انرژی تابناک و بسیار زیبای

 نور گرداند.

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در سه شنبه 1388/09/03 و ساعت 22:29 |
 

                         مستی

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد

از جاده سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه

آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره ‌بین به تماشای من گرفت

آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت

بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک

دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا

از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار

تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

             شاعر : فاضل نظری

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در سه شنبه 1388/09/03 و ساعت 20:52 |
 

زنها فرشته نیستند

یک نویسنده برای اینکه تیراژ کتابش زیاد شود و کتاب هایش بیشتر به فروش برسد

 کتابی را با موضوع زن و خانواده به رشته تحریر درآورد و عنوان روی جلد کتاب را

 چنین انتخاب کرد.« زنها فرشته نیستند»

مردها با دیدن عنوان کتاب با اشتیاق زیاد برای خرید آن هجوم آوردند.

وقتی کتاب را برای خواندن باز می کردند ناگاه در صفحه اول کتاب با این نوشته مواجه

 شدند:

                                  « بلکه ماوراء فرشته اند.»    

 

+ نوشته شده توسط ملک در شنبه 1388/08/30 و ساعت 21:36 |
 

سالروز ازدواج برترین زوج عالم گرامی باد

 

ديدم که به عرش شور و شوقي بر پاست

برپاگر اين بزم شعف ذات خداست

گفتم به خرد چه اتفاق افتاده

گفتا که عروسي علي و زهرا است



روز اول ذيحجه، سال دوم هجرت مصادف است با سالروز مبارک ازدواج حضرت علي و

 حضرت زهرا عليهما السلام که به امر پرودگار صورت گرفت. شخصيتي چون حضرت

 علي عليه السلام هرگز در همسر گزيني به آرامش نسبي و موقت اکتفا نمي کند و

 آفاق ديگر زندگاني را در نظر دارد. از اين رو خواستار همسري مي شود که از نظر

 ايمان، تقوي، دانش، بينش، نجابت و اصالت ، " کُـفو" و همسان او باشد. چنين

 همسري، جز دختر رسول خدا حضرت فاطمه زهرا عليها السلام  نبود، که به همه

 خصوصيات او از هنگام تولد تا آن زمان کاملاً  آشنايي داشت. 

+ نوشته شده توسط ملک در پنجشنبه 1388/08/28 و ساعت 20:37 |
 

پیرزن

 

پیرزنی در خواب به خدا گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان من می

 شوی؟ ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد؛ رفت و چند قرص نان

 تازه خرید و خوشمزه ترین غدایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند،

 ساعتی نگذشت! در خانه به صدا در آمد؛ پیر زن با عجله به طرف در رفت و آن را باز

 کرد، پشت در پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با

 عصبانیت سرفقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد؛

 پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا

 از سرما پناهش دهد، ولی زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت.

 نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده،

 پس با عجله بسوی او دوید در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود، زن

 فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد؛ پیرزن خیلی

 عصبانی شده بود، با داد و فریاد زن را دور کرد. شب شد خدا نیامد. پیرزن ناامید شد

 و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز به

 دیدنم می آیی؟

جواب آمد: خداوند سه بار به دَرِ خانه ات آمد و تو هر سه بار در را به روی او بستی!

 

+ نوشته شده توسط ملک در دوشنبه 1388/08/25 و ساعت 19:36 |
 

     شجاعت

یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال آخر دبیرستان

 به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال

 این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به مسئول

 امتحان تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته

 بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند...

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در یکشنبه 1388/08/24 و ساعت 22:57 |
 

میزان دید

از درویشی درخواست کردند برای جمعی درباره ی ماهیت انکاری ذهن سخن بگوید.

 او کاغذی کاملا سپید و بزرگ را با میخی روی دیوار کوبید. آنگاه مدادی برداشت و

 نقطه ای سیاه روی کاغذ گذاشت.

سپس از حاضران پرسید که چه می بینند. همه جواب دادند:"نقطه ی سیاه". آنگاه

 درویش گفت:"آری، در این جا نقطه ای سیاه است. اما هیچ کدام از شما این همه

  سپیدی دور این نقطه را ندیده است. و این است نکته ای که می خواستم در

سخنرانی خود به شما بگویم.

 

+ نوشته شده توسط ملک در یکشنبه 1388/08/24 و ساعت 22:44 |
 

فریاد شیطان

 در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم « شیطان چهار بار فریاد کشید و

 ناله سر داد.

نخستین بار روزی بود که از درگاه خداوند رانده شد، سپس هنگامی بود که از بهشت

 به زمین تنزل یافت، سومین بار هنگام بعثت حضرت محمد صلی الله علیه و اله و

 سلم بعد از فتر پیامبران بود و آخرین بار زمانی بود که سوره «حمد» نازل شد.»

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در یکشنبه 1388/08/24 و ساعت 22:42 |
 

وقتی گلدانی در خانه شکست

پدر گفت:

قسمت این بود

مادر گفت:

حیف شد

خواهر گفت:

قشنگ بود

برادر گفت:

 کاش دو تا داشتیم

 اما وقتی دلم شکست

 هیچکس صدایی نشنید

 و هیچ کس چیزی نگفت

 

+ نوشته شده توسط ملک در شنبه 1388/08/23 و ساعت 16:31 |
 

پند لقمان به پسرش 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی .

و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی .


پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان

 را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی

بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های

جهان مال توست .

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در سه شنبه 1388/08/19 و ساعت 22:30 |
 

انسان

نخستین مخلوق خداوند، نامش آدم بود. وقتی نا دانسته هایش را از خداوند یاد

 گرفت، مدرک گرفت و انسان شد.

 وقتی شیطنت رفیق ناباب را پذیرفت، از کلاس بیرونش کردند. برای جریمه، باید یک

 تاریخ مشق بنویسد و غلط گیری به قیامت موکول شد.

 و چه بازیگوش است این انسان، که به جای جبران خطا، در کوچه های خاکی کره

 ارض،گل کوچک بازی می کند. چقدر هم تا حالا، گل خورده است.

و گل خوردن و گول خوردن هر دو ، یعنی باختن ...

 

+ نوشته شده توسط ملک در یکشنبه 1388/08/17 و ساعت 21:11 |
 

درکم کن

در خواب ناز بودم شبی 

               دیدم کسی در می زند

                           در را گشودم روی او

                           دیدم غم است در می زند

                       ای دوستان بی وفا

                   از غم بیاموزید وفا

           غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

 

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/08/15 و ساعت 12:3 |
 

          کشتیبان...

ای تو کشتیبان و من موجی براه

ناخدایی می کنی این دیده را


ای که من صحرا و تو چون ماهتاب

بر کویر خشک من هر شب بتاب


ای که باشی علت جنبندگان

بی تو باشند زندگان چون مردگان


ای زتو هر شمع چراغ افروخته

گرد نورت شاپرک ها سوخته


ای که خود روح هستی و ما چون بدن

بی تو باشد جان ما وندر عدم


ای که باشی مقصد و مقصود ما

باشی اندر دل همی معبود ما


تا که خالق جان ما را آفرید

بعد آن وز عشق خود در ما دمید


چون به دل عشق از ازل پیچیده گشت

جان ما باید به عشقش وصل گشت


هر که یاد عاشقی از یاد برد

خود همی خاکی شد و در خاک مرد


آری عشق باشی به دل چون راهبر

هر کجا پس می روی ما را ببر

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/08/15 و ساعت 12:1 |
 

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد!

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند.

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند

سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی  با صدایی آرام و مطمئن می خواند

که خدا هست، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/08/15 و ساعت 12:0 |
 

حکایت آن ناشنوا

در شهری، مرد نیکوکاری بود. این مرد بسیار مهربان بود و همسایه هایش را دوست می داشت و همیشه به فکر یاری به درماندگان بود. این مرد ناشنوا بود. از سالها پیش گوش هایش سنگین شده بود. بعد هم که پیری به سراغش آمده بود، گوش هایش کاملا" کر شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ملک در چهارشنبه 1388/08/06 و ساعت 10:8 |
 

گمان نیکو

 

فضیل عیاض در ابتدای زندگی خود در بیابانی بین مَرو و باورد چادر زده بود. لباسی کهنه می پوشید، کلاه پشمی بر سر می گذاشت و تسبیحی نیز به گردن می انداخت. یاران زیادی داشت که همه آنها دزد و راهزن بودند و فضیل رئیس آنان بود. دزدان، اموال دزدی را پیش فضیل می بردند و او آنچه را که می خواست برای خود بر می داشت و بقیه را بین دیگران تقسیم می کرد و هر کس را که به او خدمت نمی کرد، از خود می راند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ملک در سه شنبه 1388/08/05 و ساعت 21:44 |
 

                                        پند

 روزی کسی پیش اویس رفت و گفت: « مرا پندی بده»

اویس گفت: « خدا را می شناسی؟»

گفت: « بلی »

اویس گفت: « خوب است، امّا اگر غیر از او را نشناسی، برای تو بهتر است.»

گفت: « باز هم بگو »

اویس گفت: « خدا تو را می شناسد؟ »

گفت: « بلی! »

گفت: اگر دیگری تو را نشناسد، بهتر است.»

 

ملا حظه:

اویس پسر عامر، اهل قَرَن در سرزمین یَمَن بود و همزمان با رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می زیست، امّا محضر ایشان را درک نکرد. نوشته اند که در جنگ صفین به یاری حضرت علی علیه السلام شتافت و در سال 37 قمری کشته شد.

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/08/01 و ساعت 12:52 |
 

دزد در خانه دوست

 

شبی، رابعه در خواب بود. دزدی به خانه او آمد و چادرش را برداشت.

می خواست از خانه بیرون برود، اما راه را پیدا نکرد. چادر را سرجایش گذاشت. این بار راه را پیدا کرد. بار دیگر چادر را برداشت و باز هم راه را پیدا نکرد. تا هفت مرتبه این کار را تکرار کرد، اما فایده ای نداشت.

ناگهان از کنج خانه ندایی برخاست: « ای مرد! خود را به زحمت مینداز که او سالهاست خود را به خدا سپرده است. شیطان جرأت نمی کند به او نزدیک شود، چه رسد به اینکه دزدی بخواهد به چادر او نزدیک شود.

بیهوده تلاش نکن، زیرا اگر یک دوست در خواب باشد، دوست دیگر بیدار است.»

 

توضیح: رابعه دختر اسماعیل عدوی القیسی و مشهور به «ام الخیر» بود. او یکی از عابدان و زاهدان عصر خود بود.

 

+ نوشته شده توسط ملک در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 21:24 |
 

شکایت از درد

زاهدی، مردی را دید که پارچه ای به سر خود بسته است. پرسید: « چرا این پارچه را به سر بسته ای؟ »

مرد گفت: « سرم درد می کند! »

زاهد پرسید: « چند سال داری؟ »

مرد گفت: « سی سال »

زاهد پرسید: « در این سی سال، بیشتر تندرست بودی یا بیمار؟ »

مرد گفت: « تندرست! »

زاهد گفت: « هرگز در تمام مدت عمرت نشانه شکر بر سرت گذاشته ای که اکنون برای یک سردرد، پارچه ای به نشانه شکایت می بندی! »

 

+ نوشته شده توسط ملک در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 21:22 |
 

داستان مرد عابد

مرد عابدی مقداری گندم به آسیاب برد تا آرد کند، آسیابان گفت: "امروز وقت ندارم،

 برو فردا بیا." عابد گفت: من مردی با خدا و زاهدم. اگر گندم مرا آرد نکنی و دلم

 بشکند، دعا می کنم تا خدا آسیابت را خراب کند.

آسیابان گفت:  "اگر راست می گویی دعا کن تا خدا گندمت را آرد کند که محتاج من

 نباشی.

 

+ نوشته شده توسط ملک در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 23:18 |

 

تولد رابعه

 رابعه به معنی «چهارمین» است و چون دختر چهارم خانواده بود، این نام را بر او گذاشتند. پدر و مادر رابعه به قدری فقیر بودند که در شب تولد او، جامه ای نداشتند تا او را در آن بپیچند؛ قطره ای روغن نداشتند تا ناف نوزاد را با آن چرب کنند و چراغی هم در خانه نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ملک در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 18:58 |
 

دخترك را رها كن!

دوراهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر مي كردند سر راه خود دختري را ديدند كه در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت كه از آن بگذرد.

وقتي راهبان نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آنها تقاضاي كمك كرد.

يكي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.

در همين هنگام راهب دوم كه ساعتها سكوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز ما راهبان نبايد به زنان نزديك شويم. تماس با آنها بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتيكه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه گذراندي."

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد:" من دخترك را همان جا رها كردم ،‌اما تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نمي كني."

   

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/07/17 و ساعت 19:10 |
 

                 عشق و نفرت

عشق و نفرت مثل سيمان هستند...

اگه به قلبت بچسبند ديگه جدا نميشن...

واسه جدا كردنشون بايد يه تيكه از قلبت رو همراهشون بكني...

 

 

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/07/17 و ساعت 18:59 |
 

 فاصله

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی!!!!

 

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/07/17 و ساعت 18:51 |
 

از خدا خواستم.....

 

از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد

خدا پاسخ گفت:

مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی

 از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد

خدا پاسخ گفت:

آفریده من آنچه باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست

   از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند

خدا پاسخ گفت:

بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است

از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد

خدا پاسخ گفت:

نازنین من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست

از خدا خواستم تا رنج هایم را کاستی دهد

خدا پاسخ گفت:

مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است

از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد

خدا پاسخ گفت:

پرور روح تو با تو، اما آراستن آن با من .....

  

+ نوشته شده توسط ملک در جمعه 1388/07/17 و ساعت 16:1 |